نه زرد و قرمز و گیجم، نه پاک منگشده
سرم پر از ضربان و صدای زنگ شده
همین که آخر پاییز هم گذشت و… گذشت!
همین…! برای خودش جوجهام زرنگ شده
بعید بود که خونم به شیشهات برسد
شما کجا و دلِ بیوفای سنگشده!
شما کجا و غم خنجر و صدای خودی
که پارههای تنم مثل تارِ چنگ شده
که بینهایت تسکین من دو چشم تر است
که گریههای کمابیش، بیدرنگ شده
که خواب بُرده مرا پیش برهای عصبی
که لابهلای پتویش پر از پلنگ شده
به درد مشترکی که شدیم فکر بکن
سر نخواستنم بین ما که جنگ شده!
به این که بین شکار و قفس نماند و… پرید
پرندهای که خودش عاشق تفنگ شده
که یادگار عزیزت به روی سینهی من
شبیه لکهی بیخانمانِ ننگ شده
من از عفونت زخمی که جا گذاشتهای
نخواستم که بماند، ولی قشنگ شده…!
تمام قصهی ما در «یکی نبود» نماند
یکی که «بود»…
یکی که…
یکی که رنگ شده…
تو هم بیا و بگو لعنتی اگر که دلت
دوباره مثل نفسهام تنگِ تنگ شده
#
محمد_مهدیزاده
@Mohdeh_Official
Обсуждение 0
Обсуждение не доступно в веб-версии. Чтобы написать комментарий, перейдите в приложение Telegram.
Обсудить в Telegram