سؤال عثمان در سرش تکرار میشد:
«پدر رفیقم در مسجد گفت تو خایین استی.»
باد سردتر وزید. اشرف یخنش را بالا کشید.
برای لحظهای، نگاهش روی دانههای سفید و بیصدای برف ماند.
خیالش به گذشته رفت. ده سال پیش، شب تولد عثمان، مادرش زنگ زده بود:
«سلطانه را به شفاخانه آوردیم.»
آن شب، اشرف که به شفاخانه رسید، سلطانه گفت:
«مسؤولیتهایت بیشتر شد. پدر شدی!»
اینجا بخوانید:
https://www.etilaatroz.com/251998
Обсуждение 0
Обсуждение не доступно в веб-версии. Чтобы написать комментарий, перейдите в приложение Telegram.
Обсудить в Telegram