هنوز فکر آن زنم…
میان آشوب آن روز
بهنام رضازاده:
ساعت حدود ۱۱ بود که وسط تهران را زدند؛ وسط خانههای مردم و یکی از شلوغترین محلههای تهران.
تهران تا صبح زیر آتش بود، هی پشت موتور رفته بودم شرق تا غرب، شمال تا جنوب برای ارزیابی محل اصابتها.
خورشید که زد؛ خستگی تنمان کمی داغ شد و گویا آرام بود اوضاع، چشممان خواب گرفته بود که دوباره زد.
پریدم پشت موتور و خودم را رساندم ،آشوب بود، مردم بودند؛ همهشان مردم عادی.
اولین امدادگری بودم که رسیدم و پشت سرم رفقا رسیدند.
در آن آشوب که هنوز صدای جنگنده میآمد، پایت از خون ریخته روی آسفالت لیز میخورد و گرد گوگرد و خاک چشمانت را خیس می کرد؛ همسایهها زنی تنها را از ساختمان بغلی خارج کرده بودند. ساختمانی که خانه سالمندان بود.
زن بیمار بود و همانند کودکی که هنوز واژگان را نیاموخته باشد، گریه میکرد. توان سخن گفتن نداشت، معلوم بود سالهاست که زمینگیر است.
وسط آن معرکه شرایط بگونهای مهیا شد که چشمم به چشمش گره بخورد و من آن نگاه را هیچ وقت فراموش نکنم.
عکس را که گرفتم؛ در آنی همه رسیدند. صحرای محشر شد. میان خاک بمب های ریخته ، هلال احمریها زندهها را داشتند از زیر تیرآهنهایِ مچاله بیرون میآوردند.
بستگان و خانوادهها آمدند؛ خیلیها آمدند پی پدر و مادرشان اما خیلیها از خیلی وقت پیش دیگر نیامده بودند…
ای زن، ای مادر، ای که چشمانت فراتر از چشمهایی که بزرگ علوی نوشته بود هر آنی که چشم روی چشم میگذارم، میآید جلوی چشمم؛ کسی آمد پیات؟کسی مثل هزار صدا که میپرسید مادرم، مادرم کجاست؟ پرسید تو را؟
روزی پیرمردی به من گفت:«سالهای پیرشدن، آدمی از تنهایی بیشتر از مردن می ترسد». راست میگفت؟ ترس در چشمانت وقتی به من خیره شدهبودی از مرگ بود یا تنهایی در معرکه مرگ؟
گرفتار چشمان تو شدهام، ای زنی که هیچ وقت نشناختمت، چشمان تو فراتر از پیکرهای تکه تکه شده دارد تکه تکهام می کند مادر...
@iranian_IRCS
Обсуждение 0
Обсуждение не доступно в веб-версии. Чтобы написать комментарий, перейдите в приложение Telegram.
Обсудить в Telegram